Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘روزانه’ Category

نوشتن از ورد 2007

دارم از داخل ورد 2007 می نویسم

تست می کنم

 

Read Full Post »

نمودار

برای تست

 


نوشتن از ورد 2007

تست می کنم

 

Read Full Post »

Change Yourself Now!!!

حرف از عصیان وطغیان نیست

حرف از شورش نیست

حرف از خداحافظی !!

ولی اراده به تغییر

میل به تغییر

میل به تغییر

ارام ارام

و تدریجی

و پایان  !!!

خداحافظ  تا روز بعد از فرداها !!!

خداحافظ

خداحافظ

پی نوشت :

این پست یعنی اینجا تعطیل شد !!!

Read Full Post »

تو کافی شاب با دوستم نشسته بودیم .به مناسبت ازدواجش قرار گذاشته بود شام مهمونمون کنه ..چون اخرشب بود .قرار شد بریم فست فود وپیتزا بخوریم.غذا رو سفارش داده بودیم, دوستم چند دقیقه ای رفت بیرون با خانمش تلفنی صحبت کنه.من هم خسته وکوفته, بی حوصله با سالاد بازی می کردم و زیر چشمی به میزها اطراف و ادمهاشون نگاه می کردم ..تا نگاهم به جوانی خورد که داشت با نی ابمیوه اش را ارام ارامهم می زد ..و با دستمال کاغذی چشمهایش را هرچند لحظه ای پاک می کرد..کمی دقیق تر نگاه کردم…جوان ارام ارام داشت بی صدا گریه می کرد ….یه لحظه فکر کردم ..دیدم اشناست ..»همون پسر دانشجوی جوان دانشگاه ازادی بود که با دردسینه به اورژانش مراجعه کرده بود. .پس از معاینه و نوار قلب گرفتن ..و اطمینان دادن از اینکه مشکل قلبی ندارد..از دوستش پرسیده بودم: که مشکل عاطفی براش پیش امده ؟؟؟دوستش هم با خنده گفت :اره گوشاش دراز شده, خره عاشق شده ..وما را آلاخون بالاخون کرده !!

..بهرحال اون شب یکساعت تو حیاط بیمارستان باهاش حرف زدم ومتقاعدش کردم ..که بره باخانواده درمیان بگذاره و …»

آرام دستم را زدم رو به پشتش.ودر گوشش گفتم :مرد که گریه نمیکنه !!

یه لحظه جا خورد ونگاهی به عقب کرد ومنو شناخت .گفت دکتر اینجاها ..

گفتم از بدبختی روزگار ..رفیق بد و ذغال خوب …ادم رو به چه جاهایی نمی کشونه !! ..گفتم چی شده فرهاد ,شیرینت رو ازت گرفتند .گفت:دست رو دلم نذار .چشمهاش خیس خیس بود ..صداش هم پر از غم …

بهش یه آدامس اربیت دادم و گفتم :بگیر دهنت رو شیرین کن ,بگو چی شده که اینطور پریشونی!! ..

خندید وگفت : با حلوا گفتن وخوردن دهن من دیگه شیرین نمیشه!!.یه چیزی بده که غم دلم رو ببره؟؟..گفتم بابا مجنون !!..دستش رو گذاشت رو پیشونیش و سرش پایین کردو واروم گفت: دکتر جان ,می دونی بزرگترین غم یک مرد چیه؟؟ گفتم:نه ! گفت:اینه که زنی که عاشقش هستی دوستت نداشته باشه !! ارام گریست . چند لحظه ای فضا برام خودم هم سنگین شد ….دستش رو گرفتم ..به شوخی گفتم ..می دونی بزرگترین حسادت زنها چیه ؟ گفت :چه می دونم!! ..گفتم :اینه زنی عاشق شوهر دوستش بشه ..و زورکی خندیدم ..

با نگاه خسته وراز الودش گفت :.می دونی رویای بیداری چیه؟…گفتم این اصطلاحات رو از کجا در اوردی؟ عصبانی شد وگفت مسخره نکن!! ..می دونی یا نه ؟؟..گفتم :اره ..بیماری روانیست که انسان برای ارضای نیاز های جنسی اش به اوهام پناه ببرد

.گفت : می دونی خانواده من برای من یه جایی دیگه رفتند خواستگاری ..همه چیز هم درست شده ..گفتم :بابا تبریک ..گفت:دکتر جون ..من عاشق یکی دیگه ام ..گرچه اون منو دوست نداره …

گفتم:بابا حالا یه دری بسته شده ودری دیگه باز شد ..تو داری پشت اون دربسته شده عزاداری می کنی !!

خنده تلخی زد وگفت:می دونی اسلام حتی فکر گناه واندیشیدن به غیر همسر را هنگام کامجویی مشروع ممنوع کرده و امام معصوم گفته :این عمل (همان رویای بیداری)مانند ان است که فردی در خانه اراسته دود پدید آورد.دود تزئینات را نابود می سازد .اگرچه خانه را به اتش نکشد ..

..نمی دانستم ..چی بگم …ذهنم قفل شده بود ..با انگشت رو میز ارام ارام می زدم …که ناگهان دوستم گفت :بابا بیا غذا سرد شد ..

گفت :برو دکتر جون شبت رو خراب کردم .

خداحافظی کردم ..خندید و گفت : این دوتا حرف از من به یادگار داشته باش:

اولیش از حافظ :

غم حبیب نهان, به زگفت وگوی رقیب

که نیست سینه ارباب کینه ,محرم راز

بعدیش ..می دونی چرا خداوند زن را از پهلوی چپ مردم افرید:

خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید

نه از سر او,تا فرمانروای او گردد

نه از پای او, تا لگدکوب امبالش شود

بلکه از پهلوی او,تا برابر او باشد

و از زیر بازوی او ,تا در حمایت او باشد

و از نزدیک ترین نقطه به قلب او, تا معشوق او باشد


پی نوشت::

1: شعر خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید از شاعر گمنام انگلیسی است.که سطر اول شعر از کتاب مقدس (_عهد عتیق) گرفته شده است و باقی تفسیر شاعر است(منبع : کتاب 365 روز با ادبیات انگلیسی گردواری وترجمه شده توسط دکتر الهی قمشه ای )

2:حدیث: کمن اوقد فی بیت مرزق .فافسد التزاویق الدخان وان لم یخترق البیت (منبع:وسائل الشیعه .حرعاملی جلد 14 باب 5 ص 240)

Read Full Post »

هرچی فکر می کنم ..می بینم این روزها بچه ها دیگه نه حال دارن و نه حوصله قصه گوش کردن ندارند .مادر ها خسته وکوفته باید ناهار بعدازظهر رو درست کنند ..تا خانواده فردا بی ناهار نباشند ..بچه هم میره گیم بازی می کنه ..تا جونش دربیاد و چند صد نفری رو بکشه ..بعد همونجا پشت پلی استیشن ویا کامپیوتر  خوابش میبره..

اما زمان ما ..نه تلویزیون تا اخر شب سریال داشت (البته الان بیست وچهارساعته سریال داره :بقول یکی از همکارا..با این حربه می خواهند میزان تولد ها رو کم کنند ؟؟؟؟؟؟!!!!)و نه کامپیوتری بود ونه پلی استشن ..ونه ویدئو سی دی که کارتون ببینیم ..وحتی تو اون روستا کتاب برا بچه ها نبود ..ولی یه چیزی بود که نوه های ما حسرتش رو خواهند خورد..

شبهای روستا  چه تابستونش چه زمستونش ..همیشه شیرین بود ..شبهای پر ستاره ..صدای زوزه گرگ و شغال..که احساس می کردی الان پشت درخونه تونه و چقدر می ترسیدی یواشکی می خزیدی ودستهای مادر رو می گرفتی .داداش بزرگت هم می رفت ..دمپایی رو برعکس می گذاشت(قدیمی ها می گفتن اینطوری شغالها ساکت می شدند)..بعد مادر برات ..شروع می کرد قصه می گفت ..قصه «اسب سبز »  «دختر شاه پریون» «عروسی حضرت زهرا » ملک جمشید»  «خاله سوسکه «و…

قصه های ایرانی

قصه های ایرانی

صدای آروم ننه با نوای مرغ حق تو رو می برد تو خیالات

«…می خواستی بری حقه نامادری شاهزاده صاحب اسب سبز که برداشته بود با نون خشک و زردچوبه خودش رو به مریضی زده بود تا تنها دارایی شاهزاده رو بگیره رو کنی …

یا ..از ته دل نگران می شدی ستاره بخت حضرت زهرا نره تو پشت بوم دشمنان پیامبر بشینه ..دلت می خواست امام علی شوهر حضرت زهرا بشه ..نه اون پیر وپاتالهای تسبیح بدست وچند زنه

از ترس مادر فولاد زره قلبت به تپش می افتاد ….»

اون روز ها گذشت …..

قصه های مادر جزیی از ذهن ما شد ..و صداش تو قلب ما جا گرفته ..الان باید منتش رو بکشیم تا اون قصه ها رو بگه ..اونهم برا چند تا مرد بالای بیست سال که زن دارند ..ولی عاشق قصه های مادرشون هستند ..و عاشق رویاهای کودکیشون

***این هم هدیه من ..قصه شیر وآدم ..با صدای یک مادر

قصه شیر و آدمیزاد 1

قصه شیر وآدمیزاد 2

دوتا لینک رو دانلود کنید ..کل قصه 6 دقیقه است ..با ویندوز مدیا پلیر فایلها رو باز کنید

Read Full Post »

دیشب  تو راه برگشت از روستا تو مسیر تاریک جاده ..به کوهها و ماه ..نگاه می کردم..حس غریبی مرا گرفته بود .با مردی سی ساله  همراه شدم .که فارغ از همه ..به سوی کوه می رفت وتا در ان تاریکی شب با خدای خود راز  ونیاز کند و تفکر کند..ماه بدر تمام شده بود ..خیلی به زمین نزدیک شده بود ..ستاره ها..چشمان اسمان شده بود ..مرد پس از کمی سکوت گریسیت.با خدایش درددل کرد:

ای خدای بزرگ به من راه راست را نشان بده . هدف خلقتم چیست ?پس از مرگ کجا خواهم رفت ?. هدف از این زندگی چیست؟؟که  مردم بخاطرش دروغ می گویند  ویکدیگر را می کشند. چگونه می توانم جلوی انحراف وفساد انها را بگیرم .خداوندا تو راهنمای من هستی

مرد گریست ..تا خوابش برد ولی قلبش هرگز نخوابید ..

*******

چند  وقتی بود که دانشگاه تمام شده بود . وارد جامعه شده بودم . ولی نتوانستم دورویی و رفتار متناقض  افراد را درک کنم . ادمهای ظاهر صلاح بودند .که دم از دین  و مذهب می زند ولی …. ادمهای کوتوله ای می دیدم که بنابر شرایط زمان وبطور ناعادلانه صاحب ثروت ومکنت شده بود و برای کسب ابرو اعتبار اجتماعی  از  پیامبر واهل بیت خرج می کردند (هیئت و دم ودستگاه…) . چه بسا با افرادی نشستم تا کمی درجمعشان آسایش و ارامش پیدا کنم ..ولی همه درگیر  مشکلات روحی خود بودند .. وضعیت تیره وتار تر از ان بود ..برای من  جوان ایده ال گرا ..ارمانها درحال فروپاشی بود … بر سیمای ان مرد ..کم کم غباری از …نشسته بود ..خسته از همه شعایر و نشانه های مذهب ودین شده بودم . .دنبال چیزی برای ساکت کردن دردها یم وفرونشاندن بغضهایم بودم ….. متاسفانه ..کم کم داشتم ..از او دور می شدم ..

و در تارکی شب قلبش منبع نور بود ..

و در تاریکی شب قلبش منبع نور بود ..

**********

چند سال بعد او را دیدم. دیگر یک فرد امی ودرس نخوانده نبود .او رهبر یک شهر بود ..

گفت تا اخر زندگی ازاین اعمال  دست برنمی دارم:روی زمین نشستن .به کودکان سلام کردن.با بردگان غذا خوردن …

دیدم بر جوان زنا کار حد جاری کرد ولی با پول خود برایش همسری پاکیزه وباکره  اختیار می کرد ..دیدم که برای غلامی سیاه روی  نزد بزرگ ان شهر رفت ودختر زیبا رویش را برای ان  غلام خواستگاری کرد. اگر سه روز از احوال نزدیکانش ویارانش بی خبر بود .. برای دیداربه خانه هایشان  می رفت.ان قدر حجب وحیا داشت .که چندین بار  ایه نازل شد که خداوند پیروانش را مورد عتاب قرار داد که رعایت حرمتش کنند .

رهبر بود ولی با همه مشورت می کرد.خردمندان را ارج می داد مهم نبود هم نژادش  نباشد  سلمان فارسی را از داناترین اصحابش بود را از اهل بیت خود نامید. اهل صلح بود . به یارانش توصیه کرده بود که درجنگ به کودکان وزنان وپیران اسیب نزدند .درختان راقطع نکنند .چشمه ها را ویران نکنند. شهر مکه رافتح کرد بدون انکه خونی ریخته شود ..بدترین دشمنانش را امان داد ..

*******

روز  28 صفر بود .کشیک اینترنی اطفال بودم ..صبح زنگ زدند پایون که بیابید پروفسور داره بیمارها را ویزیت می کنه .پروفسور مرندیان پیرمرد 70 ساله ای بود که از اساتید بازنشسته دانشگاه محسوب می شد (حسین می گفت تو کودکی پروفسور او را از مرگ نجات داده) که تیپ اکادمیک داشت ..کروات می زد قهوه می  خورد ..معمولا دوشنبه ها  یکساعتی می امد و یکساعت در کلاس  بیماریها و گرافی ها راتوضیح می داد..ولی ان روز دوشنبه نبود ..روز تعطیل ..ساعت هفت صبح پروفسور  بیمارستان چیکار می کنه.؟

من وعلی دوان دوان رفتیم بخش ..از راهرو رد می شدیم پروفسور را دیدیم که داشت کودکی  را معاینه می کرد .ولی قیافه اش با روزهای دیگر فرق داشت .کرواتش را نبسته بود . با یک حزن وسکوت  همه کودکان را تا ساعت دو بعد از ظهر معاینه کرد ..تنها ده دقیقه  استراحت کرد( انهم با استکان  چایی ویک تیکه نان بربری و پنیر) ….برایم سوال بود ..از رزیدنتها پرسیدم :چی شده ..که پروفسور امروز اینطوری امده ..رزیدنت ارشد گفت : پروفسور به احترام پیامبر امروز امده بود وکودکان را ویزیت کرد…

********

هنوز ان جوان سی ساله را در درونم حس می کنم .

همه درخواب هستند و او مناجات می کند

همه مشغول خوردن غذا هستند و او روزه است

وهنگامی که  همه می خندیدند ..او می گریست

و تا واپسین لحظه زندگی اش

تنها ارزویش این بود که کسی از ما رستگار شود

پی نوشت**

1: تیتر مطلب از ترانه محمد  ساخته سامی یوسف گرفته شده است( که برای کودکان بسلان سروده و از کسانی- القاعده- که بنام دین وحضرت رسول  قتل وخونریزی می کند .و همچنین کارتونهای موهن   انتقاد کرده )

2: منابع  : کتاب سنن النبی نوشته علامه طباطبایی و نهج البلاغه


Read Full Post »

چند وقتی رسم شده که بلاگرها یک موضوع را انتخاب کرده وبعد دوستان وبلاگ نویس را دعوت می کنند که درباره ان موضوع پستی بنوسند ونامش را هم گذاشتند  بازی بلاگی ..
دوکلمه حرف حساب درهمین  راستا از من دعوت کرده تا پستی درباره اینکه اگر من نامرئی باشم چه می کنم  بنویسم .
برای همین به چند وبلاگ سر زدم تا ببینم چه نوشتند ..

یعنی نزدیک بودن با خدا

بهشت :یعنی نزدیک بودن با خدا

برخلاف همه که  می گویند اگر نامرئی بودند ..می خواهم بگویم من مرئی بودن وحیات را به نامرئی بودن ترجیح می دهم.نامرئی بودن اگرچه به من امکان می دهد که پنهان از دیگران جهان را بنگرم .ولی هرگز نمی تواند خودم را از وجدانم (من نامرئی )پنهان کنم.مشکل همه ما شاید اینست حقیقت جهان را ندیده ام و دچار یک توهم شده ایم که می پنداریم «من اینجایم وتو آنجا»..ولی واقعیت چیز دیگریست .وقتی با دیگران خوب هستی و انها را جزیی از خودت بدانی  با خودت خوبی .لازم نیست نامرئی بشی و از اسرار وغمها ومشکلات دیگران اگاه بشی ویا با دست غیب مشکلات دیگران را حل کنی . خدا به تو زندگی عطا کرده وتو را از عالم زر (عالم قبل از خلقت) اورده به عالم وجود و پس از چند وقتی تو را به عالم نامرئی دیگری خواهد برد.پس مرئی بودن وزندگی کردن (حیات) یک فرصت نایابیست که تنها برای یکبار به شما داده شده است .. و آزاد هستی وحق انتخاب واختیار داری که چه کاری کنی و چگونه ببینی و چگونه درک کنی ..وگرنه با مرگ  نامرئی خواهی شد .. کل شی فان ویبقی وجه ذوالجلال والاکرام…
دوستانم را به این بازی وبلاگی دعوت می کنم:

Read Full Post »

Older Posts »