Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘خاطرات’ Category

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

geryeh

خدا دنبال بهانه بود که رخ خود وزیبایی خود را عرضه کند  پس جهان را افرید .موسیقی و آواز را افرید ..و عاشقان را افرید تا مظهر دلداگی باشد

من عاشق ناله ویولون هستم  وصدای مخملین بنان ..

بهار زندگی :صدای بنان و ویولون یاحقی

ناله های ویولون

پی نوشت:

1:ویولون یک ساز غربیست و یک ایتالیایی ان را ساخته است واما نمی دانم چرا ناله هایش ایرانیه !!

2:یاحقی شبها دوستاش رو می برد بالای پشت بام ودر سکوت شب ویولون می نواخت ومی گفت صدای ناله فرشتگان را بشنوید

Read Full Post »

تو کافی شاب با دوستم نشسته بودیم .به مناسبت ازدواجش قرار گذاشته بود شام مهمونمون کنه ..چون اخرشب بود .قرار شد بریم فست فود وپیتزا بخوریم.غذا رو سفارش داده بودیم, دوستم چند دقیقه ای رفت بیرون با خانمش تلفنی صحبت کنه.من هم خسته وکوفته, بی حوصله با سالاد بازی می کردم و زیر چشمی به میزها اطراف و ادمهاشون نگاه می کردم ..تا نگاهم به جوانی خورد که داشت با نی ابمیوه اش را ارام ارامهم می زد ..و با دستمال کاغذی چشمهایش را هرچند لحظه ای پاک می کرد..کمی دقیق تر نگاه کردم…جوان ارام ارام داشت بی صدا گریه می کرد ….یه لحظه فکر کردم ..دیدم اشناست ..»همون پسر دانشجوی جوان دانشگاه ازادی بود که با دردسینه به اورژانش مراجعه کرده بود. .پس از معاینه و نوار قلب گرفتن ..و اطمینان دادن از اینکه مشکل قلبی ندارد..از دوستش پرسیده بودم: که مشکل عاطفی براش پیش امده ؟؟؟دوستش هم با خنده گفت :اره گوشاش دراز شده, خره عاشق شده ..وما را آلاخون بالاخون کرده !!

..بهرحال اون شب یکساعت تو حیاط بیمارستان باهاش حرف زدم ومتقاعدش کردم ..که بره باخانواده درمیان بگذاره و …»

آرام دستم را زدم رو به پشتش.ودر گوشش گفتم :مرد که گریه نمیکنه !!

یه لحظه جا خورد ونگاهی به عقب کرد ومنو شناخت .گفت دکتر اینجاها ..

گفتم از بدبختی روزگار ..رفیق بد و ذغال خوب …ادم رو به چه جاهایی نمی کشونه !! ..گفتم چی شده فرهاد ,شیرینت رو ازت گرفتند .گفت:دست رو دلم نذار .چشمهاش خیس خیس بود ..صداش هم پر از غم …

بهش یه آدامس اربیت دادم و گفتم :بگیر دهنت رو شیرین کن ,بگو چی شده که اینطور پریشونی!! ..

خندید وگفت : با حلوا گفتن وخوردن دهن من دیگه شیرین نمیشه!!.یه چیزی بده که غم دلم رو ببره؟؟..گفتم بابا مجنون !!..دستش رو گذاشت رو پیشونیش و سرش پایین کردو واروم گفت: دکتر جان ,می دونی بزرگترین غم یک مرد چیه؟؟ گفتم:نه ! گفت:اینه که زنی که عاشقش هستی دوستت نداشته باشه !! ارام گریست . چند لحظه ای فضا برام خودم هم سنگین شد ….دستش رو گرفتم ..به شوخی گفتم ..می دونی بزرگترین حسادت زنها چیه ؟ گفت :چه می دونم!! ..گفتم :اینه زنی عاشق شوهر دوستش بشه ..و زورکی خندیدم ..

با نگاه خسته وراز الودش گفت :.می دونی رویای بیداری چیه؟…گفتم این اصطلاحات رو از کجا در اوردی؟ عصبانی شد وگفت مسخره نکن!! ..می دونی یا نه ؟؟..گفتم :اره ..بیماری روانیست که انسان برای ارضای نیاز های جنسی اش به اوهام پناه ببرد

.گفت : می دونی خانواده من برای من یه جایی دیگه رفتند خواستگاری ..همه چیز هم درست شده ..گفتم :بابا تبریک ..گفت:دکتر جون ..من عاشق یکی دیگه ام ..گرچه اون منو دوست نداره …

گفتم:بابا حالا یه دری بسته شده ودری دیگه باز شد ..تو داری پشت اون دربسته شده عزاداری می کنی !!

خنده تلخی زد وگفت:می دونی اسلام حتی فکر گناه واندیشیدن به غیر همسر را هنگام کامجویی مشروع ممنوع کرده و امام معصوم گفته :این عمل (همان رویای بیداری)مانند ان است که فردی در خانه اراسته دود پدید آورد.دود تزئینات را نابود می سازد .اگرچه خانه را به اتش نکشد ..

..نمی دانستم ..چی بگم …ذهنم قفل شده بود ..با انگشت رو میز ارام ارام می زدم …که ناگهان دوستم گفت :بابا بیا غذا سرد شد ..

گفت :برو دکتر جون شبت رو خراب کردم .

خداحافظی کردم ..خندید و گفت : این دوتا حرف از من به یادگار داشته باش:

اولیش از حافظ :

غم حبیب نهان, به زگفت وگوی رقیب

که نیست سینه ارباب کینه ,محرم راز

بعدیش ..می دونی چرا خداوند زن را از پهلوی چپ مردم افرید:

خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید

نه از سر او,تا فرمانروای او گردد

نه از پای او, تا لگدکوب امبالش شود

بلکه از پهلوی او,تا برابر او باشد

و از زیر بازوی او ,تا در حمایت او باشد

و از نزدیک ترین نقطه به قلب او, تا معشوق او باشد


پی نوشت::

1: شعر خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید از شاعر گمنام انگلیسی است.که سطر اول شعر از کتاب مقدس (_عهد عتیق) گرفته شده است و باقی تفسیر شاعر است(منبع : کتاب 365 روز با ادبیات انگلیسی گردواری وترجمه شده توسط دکتر الهی قمشه ای )

2:حدیث: کمن اوقد فی بیت مرزق .فافسد التزاویق الدخان وان لم یخترق البیت (منبع:وسائل الشیعه .حرعاملی جلد 14 باب 5 ص 240)

Read Full Post »

هرچی فکر می کنم ..می بینم این روزها بچه ها دیگه نه حال دارن و نه حوصله قصه گوش کردن ندارند .مادر ها خسته وکوفته باید ناهار بعدازظهر رو درست کنند ..تا خانواده فردا بی ناهار نباشند ..بچه هم میره گیم بازی می کنه ..تا جونش دربیاد و چند صد نفری رو بکشه ..بعد همونجا پشت پلی استیشن ویا کامپیوتر  خوابش میبره..

اما زمان ما ..نه تلویزیون تا اخر شب سریال داشت (البته الان بیست وچهارساعته سریال داره :بقول یکی از همکارا..با این حربه می خواهند میزان تولد ها رو کم کنند ؟؟؟؟؟؟!!!!)و نه کامپیوتری بود ونه پلی استشن ..ونه ویدئو سی دی که کارتون ببینیم ..وحتی تو اون روستا کتاب برا بچه ها نبود ..ولی یه چیزی بود که نوه های ما حسرتش رو خواهند خورد..

شبهای روستا  چه تابستونش چه زمستونش ..همیشه شیرین بود ..شبهای پر ستاره ..صدای زوزه گرگ و شغال..که احساس می کردی الان پشت درخونه تونه و چقدر می ترسیدی یواشکی می خزیدی ودستهای مادر رو می گرفتی .داداش بزرگت هم می رفت ..دمپایی رو برعکس می گذاشت(قدیمی ها می گفتن اینطوری شغالها ساکت می شدند)..بعد مادر برات ..شروع می کرد قصه می گفت ..قصه «اسب سبز »  «دختر شاه پریون» «عروسی حضرت زهرا » ملک جمشید»  «خاله سوسکه «و…

قصه های ایرانی

قصه های ایرانی

صدای آروم ننه با نوای مرغ حق تو رو می برد تو خیالات

«…می خواستی بری حقه نامادری شاهزاده صاحب اسب سبز که برداشته بود با نون خشک و زردچوبه خودش رو به مریضی زده بود تا تنها دارایی شاهزاده رو بگیره رو کنی …

یا ..از ته دل نگران می شدی ستاره بخت حضرت زهرا نره تو پشت بوم دشمنان پیامبر بشینه ..دلت می خواست امام علی شوهر حضرت زهرا بشه ..نه اون پیر وپاتالهای تسبیح بدست وچند زنه

از ترس مادر فولاد زره قلبت به تپش می افتاد ….»

اون روز ها گذشت …..

قصه های مادر جزیی از ذهن ما شد ..و صداش تو قلب ما جا گرفته ..الان باید منتش رو بکشیم تا اون قصه ها رو بگه ..اونهم برا چند تا مرد بالای بیست سال که زن دارند ..ولی عاشق قصه های مادرشون هستند ..و عاشق رویاهای کودکیشون

***این هم هدیه من ..قصه شیر وآدم ..با صدای یک مادر

قصه شیر و آدمیزاد 1

قصه شیر وآدمیزاد 2

دوتا لینک رو دانلود کنید ..کل قصه 6 دقیقه است ..با ویندوز مدیا پلیر فایلها رو باز کنید

Read Full Post »

دیشب  تو راه برگشت از روستا تو مسیر تاریک جاده ..به کوهها و ماه ..نگاه می کردم..حس غریبی مرا گرفته بود .با مردی سی ساله  همراه شدم .که فارغ از همه ..به سوی کوه می رفت وتا در ان تاریکی شب با خدای خود راز  ونیاز کند و تفکر کند..ماه بدر تمام شده بود ..خیلی به زمین نزدیک شده بود ..ستاره ها..چشمان اسمان شده بود ..مرد پس از کمی سکوت گریسیت.با خدایش درددل کرد:

ای خدای بزرگ به من راه راست را نشان بده . هدف خلقتم چیست ?پس از مرگ کجا خواهم رفت ?. هدف از این زندگی چیست؟؟که  مردم بخاطرش دروغ می گویند  ویکدیگر را می کشند. چگونه می توانم جلوی انحراف وفساد انها را بگیرم .خداوندا تو راهنمای من هستی

مرد گریست ..تا خوابش برد ولی قلبش هرگز نخوابید ..

*******

چند  وقتی بود که دانشگاه تمام شده بود . وارد جامعه شده بودم . ولی نتوانستم دورویی و رفتار متناقض  افراد را درک کنم . ادمهای ظاهر صلاح بودند .که دم از دین  و مذهب می زند ولی …. ادمهای کوتوله ای می دیدم که بنابر شرایط زمان وبطور ناعادلانه صاحب ثروت ومکنت شده بود و برای کسب ابرو اعتبار اجتماعی  از  پیامبر واهل بیت خرج می کردند (هیئت و دم ودستگاه…) . چه بسا با افرادی نشستم تا کمی درجمعشان آسایش و ارامش پیدا کنم ..ولی همه درگیر  مشکلات روحی خود بودند .. وضعیت تیره وتار تر از ان بود ..برای من  جوان ایده ال گرا ..ارمانها درحال فروپاشی بود … بر سیمای ان مرد ..کم کم غباری از …نشسته بود ..خسته از همه شعایر و نشانه های مذهب ودین شده بودم . .دنبال چیزی برای ساکت کردن دردها یم وفرونشاندن بغضهایم بودم ….. متاسفانه ..کم کم داشتم ..از او دور می شدم ..

و در تارکی شب قلبش منبع نور بود ..

و در تاریکی شب قلبش منبع نور بود ..

**********

چند سال بعد او را دیدم. دیگر یک فرد امی ودرس نخوانده نبود .او رهبر یک شهر بود ..

گفت تا اخر زندگی ازاین اعمال  دست برنمی دارم:روی زمین نشستن .به کودکان سلام کردن.با بردگان غذا خوردن …

دیدم بر جوان زنا کار حد جاری کرد ولی با پول خود برایش همسری پاکیزه وباکره  اختیار می کرد ..دیدم که برای غلامی سیاه روی  نزد بزرگ ان شهر رفت ودختر زیبا رویش را برای ان  غلام خواستگاری کرد. اگر سه روز از احوال نزدیکانش ویارانش بی خبر بود .. برای دیداربه خانه هایشان  می رفت.ان قدر حجب وحیا داشت .که چندین بار  ایه نازل شد که خداوند پیروانش را مورد عتاب قرار داد که رعایت حرمتش کنند .

رهبر بود ولی با همه مشورت می کرد.خردمندان را ارج می داد مهم نبود هم نژادش  نباشد  سلمان فارسی را از داناترین اصحابش بود را از اهل بیت خود نامید. اهل صلح بود . به یارانش توصیه کرده بود که درجنگ به کودکان وزنان وپیران اسیب نزدند .درختان راقطع نکنند .چشمه ها را ویران نکنند. شهر مکه رافتح کرد بدون انکه خونی ریخته شود ..بدترین دشمنانش را امان داد ..

*******

روز  28 صفر بود .کشیک اینترنی اطفال بودم ..صبح زنگ زدند پایون که بیابید پروفسور داره بیمارها را ویزیت می کنه .پروفسور مرندیان پیرمرد 70 ساله ای بود که از اساتید بازنشسته دانشگاه محسوب می شد (حسین می گفت تو کودکی پروفسور او را از مرگ نجات داده) که تیپ اکادمیک داشت ..کروات می زد قهوه می  خورد ..معمولا دوشنبه ها  یکساعتی می امد و یکساعت در کلاس  بیماریها و گرافی ها راتوضیح می داد..ولی ان روز دوشنبه نبود ..روز تعطیل ..ساعت هفت صبح پروفسور  بیمارستان چیکار می کنه.؟

من وعلی دوان دوان رفتیم بخش ..از راهرو رد می شدیم پروفسور را دیدیم که داشت کودکی  را معاینه می کرد .ولی قیافه اش با روزهای دیگر فرق داشت .کرواتش را نبسته بود . با یک حزن وسکوت  همه کودکان را تا ساعت دو بعد از ظهر معاینه کرد ..تنها ده دقیقه  استراحت کرد( انهم با استکان  چایی ویک تیکه نان بربری و پنیر) ….برایم سوال بود ..از رزیدنتها پرسیدم :چی شده ..که پروفسور امروز اینطوری امده ..رزیدنت ارشد گفت : پروفسور به احترام پیامبر امروز امده بود وکودکان را ویزیت کرد…

********

هنوز ان جوان سی ساله را در درونم حس می کنم .

همه درخواب هستند و او مناجات می کند

همه مشغول خوردن غذا هستند و او روزه است

وهنگامی که  همه می خندیدند ..او می گریست

و تا واپسین لحظه زندگی اش

تنها ارزویش این بود که کسی از ما رستگار شود

پی نوشت**

1: تیتر مطلب از ترانه محمد  ساخته سامی یوسف گرفته شده است( که برای کودکان بسلان سروده و از کسانی- القاعده- که بنام دین وحضرت رسول  قتل وخونریزی می کند .و همچنین کارتونهای موهن   انتقاد کرده )

2: منابع  : کتاب سنن النبی نوشته علامه طباطبایی و نهج البلاغه


Read Full Post »

پدر بزرگ  83 ساله من اکنون تنها در خانه خود در روستا سالهای واپسین عمر خود را می گذراند. یکسالیست که دچار الزایمز (بیماری که انسان در ان دچار اختلال شناخت و حافظه می شود) شده است.یادش بخیر مادر بزرگم  خیلی مهربان بود ..خیلی ..پانزده سالی میشه که دیگه پیش ما نیست ..گرچه بابابزرگم 6 ماه بعد از فوت مادربزرگ(ننه جون) رفت زن دوم گرفت ..اما خیری از زن دوم ندید..ننه جون مایه برکت خونه بابا بود ..ولی الان زن بابا ی ما دوسالیست که بابا بزرگ ما را ترک کرده و طلاق هم نمی گیرد ..تا روزی که بتواند مستمری گیر بابا بزرگ بشه ..

بابا با مشکل حافظه همیشه در سی سال قبل زندگی می کنه ..ترس از عدم شناخت دیگران وفراموشی او را اذیت می کنه..تنها همدم او تلویزیونه ..با تلویزیون حرف میزنه ..با ادمهاش ارتباط برقرار می کنه .گاهی که فیلمهای پلیسی می بینه از ترس اینکه مورد هدف گلوله قرار نگیره پشت بالش قایم میشه ..

با اینکه تنها شده ولی بزرگ منشه ..قبول نمی کنه خونه بچه هاش بره ..درسته  شبها بچه هاش به نوبت میرند پیشش ..ولی …

old man

old man

مادر من تنها دخترشه ..اگه چند روزی نتونه بهش سر بزنه ..سراغش می گیره ..تازه سه روز از پایان ماه رمضان و اومدن ما به شهر نگذشته بود که اومد خونه ..و گفت سه ماه من دخترم رو ندیدم ..حس تنهایی وپیری رو چشمهاش میشه درک کرد ..

اومدنش به خونه ما یه فرصته ..تا براش فیلم جنگی وبزن بزن بذاریم ….واکنشهاش جالبه ..خدا نکنه که فیلم صحنه دار باشه ..صدای سوت زدن از همه با بلنده که فیلم قطع کن ..و بقولی بپیچونید…

بابا بزرگم همیشه اخبار رو می بینه ولی تفسیرش متفاوته از همه است:» ایتالیایی ها چند تا شهر ایران را گرفتن ..امام خمینی  به مردم گفته که از شهرها دفاع کنید ..فلانی سردسته دزدهاست . ایران دیگه ایران بشو نیست …می خوان امام رو ترور کنند ولی همه شون رو دستگیر کردند»

با اینکه از جوانی سیگار میکشیده والان هم هرچه ما اصرار می کنیم میکشه اونهم فقط سیگار 57 (که همه شهر رو باید بگردی تا پیدا کنی ) ولی تا وقتی بقالی داشت هرگز سیگار نفروخت وهرگز اجازه نداد بچه هاش سیگاری بشن ..

این روزها اگه برید خونه بابا بزرگم  تنها پیرمردی می بینی که علی رغم نداری ,بزرگ منشی خود را حفظ کرده ولی تنهاست ..وبقول خودش از خدا ارزوی مرگ می کنه…یادش بخیر اون روزها که ننه جون بود و دایی مادرم شبها  زیر کرسی  برامون شاهنامه می خوند ..و این روزها هنوز نیومده بود

برای انهایی که روزگاری قلبشان برای  شما می تپید واکنون دلهایمان برای دیدنشان تنگ شده ..فاتحه ای بخوانید ..

و برای عزیزانی که دوستشان دارید واکنون درخزان زندگی هستند دعا کنید ..

Read Full Post »

.مصطفی سندل را خیلی نمی شناسم .ولی دو تا ترانه اش رو خیلی دوست دارم (بازار تا مزار:pazarmezar,و یاغی::isyankar) .هروقت ترانه یاغی رو می شنوم یاد دوستان ترک زبانم می افتم و یاد اون روزهایی که با هم تو شبهای زمستانی و پر مه در بزرگراههای تهران می گشتیم .

Korkma yaklaş, hislerinle
Sanki bir adım attığını bilmez mi gönül?
?Geçer mi ömür
نترس با تمام احساس درونی ات جلو بیا
عمر ما در حال گذر است
فکر می کنی اگر یک قدم جلو بیایی قلب من نمی فهمد

*******


İstersen dağlar dağlar
Yerinden oynar oynar
Sabırsız kalbim bir tek
Aşkına isyankar
اگر تو بخواهی
کوهها هم بی تاب می شوند
قلب بی تاب من به خاطر تو یاغی شده است
*****

دانلود اهنگ یاغی ::عصیانگر: مصطفی سندل ::(لینک تصحیح شده)isyankar-mustafa sandal

Read Full Post »

1: امروز ماه رمضون نیمه شد..نمی دونم چرا هرچه سنمون بالاتر میره شیرینی رمضان کمتر میشه ..انگار گرفتاری و روزمرگی و دوری از خانواده ما رو مثل یه سنگ کرده ..یادش بخیر ماه رمضونهای کودکی مون یه چیزهایی داشت که الان حتی خاطره اش هم برامون شیرینه براتون دو تا از مراسم کودکی مون رو می گم:

الف: مراسم نیمه(عیدی گرفتن شب نیمه ماه رمضون): کوچک بودیم همین هفت یا نه ساله شب نیمه ماه رمضون که تولد امام حسن کریم اهل بیت بود بعد از افطار ده نفری (اکثرا بچه های فامیل) بلند می شدیم راه می افتادیم میرفتیم در خونه فامیل و اشناها و سادات .یکی از بچه ها سوره شمس رو می خود و ما هم ها ها می کردیم اینطوری :
والشمس والضحی ها …هاها
والقمر اذا تلیها …ها ها
والنهار اذا جلی ها …ها ها
بعد یکی بلند بلند دعا می کرد :
خدا پسرت بده ..الهی امین (جمع با صدای بلند)
خدا دخترت بده …الهی آمین (جمع با صدای بلند)
…والی اخر
بعد صاحبخونه میومد چند تا گردو یا ترشاله (برگه زرد الو)و یا انار و چند تا سکه میداد و ما خوشحال و شاد میرفتیم
وخدا نکنه که صاحب خونه اعتنا نکنه ودر باز نمی کرد…اونوقت بود ..که همه با خشم می خوندیدم: در خونه تون تیغ اوفتاده ..صاحبخونه ..یق (منظور اسهال ) افتاده..که صاحبخونه قاط می زد و شروع می کرد به فحش دادن ویا اب سرمون خالی می کرد ..گرچه این روزها این سنت نیمه رفتن داره فراموش میشه
ب: اتیش زدن ابن ملجم مراد::
اگه تاریخ رو خونده باشیم ابن ملجم نامردی بود که در شب نوزده ماه رمضون امام علی علیه السلام رو با یک ضربت در حین نماز مجروحش کرد و امام پس از دو روز به شهادت رسیدند.گرچه با وصیت امام رئوف ومهربان مولای متقیان قرار تنها با یک ضربت قصاص شود .شب بیست وهفتم ماه رمضان امام حسن مجتبی تنها با یه ضربت ان شقی را به درک واصل کرد.حالا تو یک روستای قدیمی ایران که تولی به ائمه داشته باشند ولی تبری از اعداشون نداشته باشند باعث تعجبه!.
یادش بخیر غروب بیست و هفتم ماه رمضون که می شد بچه ها می رفتند از خونه هاشون کهنه پارچه و چوب وتخته درست می اوردند و بالای تپه اصلی روستا می رفتند و یک ادمک بزرگ که نماد ابن ملجم بود درست می کردند و بعد تو کوچه های روستا می چرخوندند و می خوندند: ابن ملجم مراد …. اتیش از ..ونش در آد..سپس ادمک رو اتیش می زدند و شادی می کردند.
2: سارا پالین رییس جمهور واقعی امریکاست:کی میگه که محافظه کاران امریکا خنگ هستند ودنیا رو نمی فهمند. یه ساله ایه که یه اقا به نام باراک اوباما بلند شده تو امریکا راه افتاده و دم از تغییر می زنه طوری که همه از او به عنوان یه کندی جدید حرف میزدند .که انگار این اقاست که امریکا رو عوض می کنه.اما دو هفته پیش یه انقلاب روی داد و محافظه کاران سنت 150 ساله شون رو شکستند ویه زن رو معاون مک کین کردند.

خانواده سارا پالین

خانواده سارا پالین


مک کین 72 ساله که روزگاری خلبان بوده و تو جنگ ویتنام شرکت داشته .خیلی برای ملت امریکا جذابیتی نداره .گرچه سرطان داره وباید کم کم بفکر اون دنیا و حساب وجوابش باشه ولی این خانم سارا پالین که از خدا 44 سال عمر گرفته در حقیقت رییس جمهور امریکا خواهد بود .گرچه تا قبل از انتخاب سارا پالین 71 درصد مردم امریکا نمی دونستند که این لیدی چیکاره است ولی با انتخابش زلزله 7 ریشتری اتفاق اوفتاد .طوری که کلمه سارا پالین در موتور های جستجوگر بالاتر از کلمات س ک س ی قرار گرفت و عروسکهایش جای باربی رو گرفت تا تیتر رسانه ها بشه :» سارا پالین نماد مسائل جنسی امریکاست».ولی این همه توصیف از طوفان پالین نیست .که اوباما رو در برگرفته و او را از صدر نظر سنجی ها پایین کشیده .سارا پالین که یک شکارچی حیوانات است وتصاویر او وشکارهایش باعث خشم دوستداران محیط زیست شده .گرچه او طرفدار قانون سقط جینین است ولی خبر بارداری دختر 17 ساله اش تنها باعث شد که به زسانه بگوید که تصمیم دارد که به دخترش کمک کند تا بچه را بدنیا بیارد.بهرحال نفر اول در رسانه های امریکا سارا پالین است که پسرش را اماده می کند تا برای خدمت در عراق اماده کند و سخن از معشوقه پنهانی اش درمیان همکارانش است.

Read Full Post »

Older Posts »