Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘خاطرات’ Category

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

geryeh

خدا دنبال بهانه بود که رخ خود وزیبایی خود را عرضه کند  پس جهان را افرید .موسیقی و آواز را افرید ..و عاشقان را افرید تا مظهر دلداگی باشد

من عاشق ناله ویولون هستم  وصدای مخملین بنان ..

بهار زندگی :صدای بنان و ویولون یاحقی

ناله های ویولون

پی نوشت:

1:ویولون یک ساز غربیست و یک ایتالیایی ان را ساخته است واما نمی دانم چرا ناله هایش ایرانیه !!

2:یاحقی شبها دوستاش رو می برد بالای پشت بام ودر سکوت شب ویولون می نواخت ومی گفت صدای ناله فرشتگان را بشنوید

Read Full Post »

تو کافی شاب با دوستم نشسته بودیم .به مناسبت ازدواجش قرار گذاشته بود شام مهمونمون کنه ..چون اخرشب بود .قرار شد بریم فست فود وپیتزا بخوریم.غذا رو سفارش داده بودیم, دوستم چند دقیقه ای رفت بیرون با خانمش تلفنی صحبت کنه.من هم خسته وکوفته, بی حوصله با سالاد بازی می کردم و زیر چشمی به میزها اطراف و ادمهاشون نگاه می کردم ..تا نگاهم به جوانی خورد که داشت با نی ابمیوه اش را ارام ارامهم می زد ..و با دستمال کاغذی چشمهایش را هرچند لحظه ای پاک می کرد..کمی دقیق تر نگاه کردم…جوان ارام ارام داشت بی صدا گریه می کرد ….یه لحظه فکر کردم ..دیدم اشناست ..»همون پسر دانشجوی جوان دانشگاه ازادی بود که با دردسینه به اورژانش مراجعه کرده بود. .پس از معاینه و نوار قلب گرفتن ..و اطمینان دادن از اینکه مشکل قلبی ندارد..از دوستش پرسیده بودم: که مشکل عاطفی براش پیش امده ؟؟؟دوستش هم با خنده گفت :اره گوشاش دراز شده, خره عاشق شده ..وما را آلاخون بالاخون کرده !!

..بهرحال اون شب یکساعت تو حیاط بیمارستان باهاش حرف زدم ومتقاعدش کردم ..که بره باخانواده درمیان بگذاره و …»

آرام دستم را زدم رو به پشتش.ودر گوشش گفتم :مرد که گریه نمیکنه !!

یه لحظه جا خورد ونگاهی به عقب کرد ومنو شناخت .گفت دکتر اینجاها ..

گفتم از بدبختی روزگار ..رفیق بد و ذغال خوب …ادم رو به چه جاهایی نمی کشونه !! ..گفتم چی شده فرهاد ,شیرینت رو ازت گرفتند .گفت:دست رو دلم نذار .چشمهاش خیس خیس بود ..صداش هم پر از غم …

بهش یه آدامس اربیت دادم و گفتم :بگیر دهنت رو شیرین کن ,بگو چی شده که اینطور پریشونی!! ..

خندید وگفت : با حلوا گفتن وخوردن دهن من دیگه شیرین نمیشه!!.یه چیزی بده که غم دلم رو ببره؟؟..گفتم بابا مجنون !!..دستش رو گذاشت رو پیشونیش و سرش پایین کردو واروم گفت: دکتر جان ,می دونی بزرگترین غم یک مرد چیه؟؟ گفتم:نه ! گفت:اینه که زنی که عاشقش هستی دوستت نداشته باشه !! ارام گریست . چند لحظه ای فضا برام خودم هم سنگین شد ….دستش رو گرفتم ..به شوخی گفتم ..می دونی بزرگترین حسادت زنها چیه ؟ گفت :چه می دونم!! ..گفتم :اینه زنی عاشق شوهر دوستش بشه ..و زورکی خندیدم ..

با نگاه خسته وراز الودش گفت :.می دونی رویای بیداری چیه؟…گفتم این اصطلاحات رو از کجا در اوردی؟ عصبانی شد وگفت مسخره نکن!! ..می دونی یا نه ؟؟..گفتم :اره ..بیماری روانیست که انسان برای ارضای نیاز های جنسی اش به اوهام پناه ببرد

.گفت : می دونی خانواده من برای من یه جایی دیگه رفتند خواستگاری ..همه چیز هم درست شده ..گفتم :بابا تبریک ..گفت:دکتر جون ..من عاشق یکی دیگه ام ..گرچه اون منو دوست نداره …

گفتم:بابا حالا یه دری بسته شده ودری دیگه باز شد ..تو داری پشت اون دربسته شده عزاداری می کنی !!

خنده تلخی زد وگفت:می دونی اسلام حتی فکر گناه واندیشیدن به غیر همسر را هنگام کامجویی مشروع ممنوع کرده و امام معصوم گفته :این عمل (همان رویای بیداری)مانند ان است که فردی در خانه اراسته دود پدید آورد.دود تزئینات را نابود می سازد .اگرچه خانه را به اتش نکشد ..

..نمی دانستم ..چی بگم …ذهنم قفل شده بود ..با انگشت رو میز ارام ارام می زدم …که ناگهان دوستم گفت :بابا بیا غذا سرد شد ..

گفت :برو دکتر جون شبت رو خراب کردم .

خداحافظی کردم ..خندید و گفت : این دوتا حرف از من به یادگار داشته باش:

اولیش از حافظ :

غم حبیب نهان, به زگفت وگوی رقیب

که نیست سینه ارباب کینه ,محرم راز

بعدیش ..می دونی چرا خداوند زن را از پهلوی چپ مردم افرید:

خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید

نه از سر او,تا فرمانروای او گردد

نه از پای او, تا لگدکوب امبالش شود

بلکه از پهلوی او,تا برابر او باشد

و از زیر بازوی او ,تا در حمایت او باشد

و از نزدیک ترین نقطه به قلب او, تا معشوق او باشد


پی نوشت::

1: شعر خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید از شاعر گمنام انگلیسی است.که سطر اول شعر از کتاب مقدس (_عهد عتیق) گرفته شده است و باقی تفسیر شاعر است(منبع : کتاب 365 روز با ادبیات انگلیسی گردواری وترجمه شده توسط دکتر الهی قمشه ای )

2:حدیث: کمن اوقد فی بیت مرزق .فافسد التزاویق الدخان وان لم یخترق البیت (منبع:وسائل الشیعه .حرعاملی جلد 14 باب 5 ص 240)

Read Full Post »

هرچی فکر می کنم ..می بینم این روزها بچه ها دیگه نه حال دارن و نه حوصله قصه گوش کردن ندارند .مادر ها خسته وکوفته باید ناهار بعدازظهر رو درست کنند ..تا خانواده فردا بی ناهار نباشند ..بچه هم میره گیم بازی می کنه ..تا جونش دربیاد و چند صد نفری رو بکشه ..بعد همونجا پشت پلی استیشن ویا کامپیوتر  خوابش میبره..

اما زمان ما ..نه تلویزیون تا اخر شب سریال داشت (البته الان بیست وچهارساعته سریال داره :بقول یکی از همکارا..با این حربه می خواهند میزان تولد ها رو کم کنند ؟؟؟؟؟؟!!!!)و نه کامپیوتری بود ونه پلی استشن ..ونه ویدئو سی دی که کارتون ببینیم ..وحتی تو اون روستا کتاب برا بچه ها نبود ..ولی یه چیزی بود که نوه های ما حسرتش رو خواهند خورد..

شبهای روستا  چه تابستونش چه زمستونش ..همیشه شیرین بود ..شبهای پر ستاره ..صدای زوزه گرگ و شغال..که احساس می کردی الان پشت درخونه تونه و چقدر می ترسیدی یواشکی می خزیدی ودستهای مادر رو می گرفتی .داداش بزرگت هم می رفت ..دمپایی رو برعکس می گذاشت(قدیمی ها می گفتن اینطوری شغالها ساکت می شدند)..بعد مادر برات ..شروع می کرد قصه می گفت ..قصه «اسب سبز »  «دختر شاه پریون» «عروسی حضرت زهرا » ملک جمشید»  «خاله سوسکه «و…

قصه های ایرانی

قصه های ایرانی

صدای آروم ننه با نوای مرغ حق تو رو می برد تو خیالات

«…می خواستی بری حقه نامادری شاهزاده صاحب اسب سبز که برداشته بود با نون خشک و زردچوبه خودش رو به مریضی زده بود تا تنها دارایی شاهزاده رو بگیره رو کنی …

یا ..از ته دل نگران می شدی ستاره بخت حضرت زهرا نره تو پشت بوم دشمنان پیامبر بشینه ..دلت می خواست امام علی شوهر حضرت زهرا بشه ..نه اون پیر وپاتالهای تسبیح بدست وچند زنه

از ترس مادر فولاد زره قلبت به تپش می افتاد ….»

اون روز ها گذشت …..

قصه های مادر جزیی از ذهن ما شد ..و صداش تو قلب ما جا گرفته ..الان باید منتش رو بکشیم تا اون قصه ها رو بگه ..اونهم برا چند تا مرد بالای بیست سال که زن دارند ..ولی عاشق قصه های مادرشون هستند ..و عاشق رویاهای کودکیشون

***این هم هدیه من ..قصه شیر وآدم ..با صدای یک مادر

قصه شیر و آدمیزاد 1

قصه شیر وآدمیزاد 2

دوتا لینک رو دانلود کنید ..کل قصه 6 دقیقه است ..با ویندوز مدیا پلیر فایلها رو باز کنید

Read Full Post »

Older Posts »