دنیای اینترنت دنیای عجیبیه !! باور نمی کنید کمی به چند سال قبل برگردید وقتی که هنوز اینترنت نبود .زندگی شما محدود به خودتان و واقعیتهای پیرامونتان داشت.همه ادمهای زندگی شما واقعی بودند و زندگی شما واقعی و دنیا بزرگتر از آن بود که تصورش کنید که روزی با دوستی از فراسوی اقیانوسها صحبت کنید ولی امروز اینترنت دنیا را نه به یک دهکده جهانی بلکه خانه جهانی تبدیل کرد .جایی که می توانید دوستانی از جاهایی داشته باشید که روزگاری تنها در خیالاتتان تصور می کردید.
روزی که مطلب تصدقت شوم اگر از حالم خواسته باشی را می نوشتم نمی توانستم تصور کنم شاعر آن شعر سپید از همین دنیای مجازی به وبلاگم سر بزند :
دنیای شگفت انگیز مجازی (اینترنت ) به ” روز نوشت های مجازی ” ام رسانید .
سپاسگزارم که شعرم را گذاشته اید .حالا شما نیز در صندلی ی مقابلم نشسته اید . همیشه .” و این صندلی ”
نه از مرگ می ترسم
نه از زندگیاز تو می ترسم
و از این صندلیکه یک روز
تنها بنشیند مقابلم .رضا طاهری
و برای وبلاگ مداد شعری به یادگار گذارد:
” م د ا د ”
م ثل مداد باش
د ست خسیس دلم
ا ز چه می ترسی
د رد که تمام نمی شود هرچه بنویسی .رضا طاهری
1/11/87

حق با شماست واقعا دنياي عجيبيه.به كساني آدم رو آشنا مي كنه كه حتي نمي تونه فكرشو بكنه كه يه روز با فلاني آشنا بشه!اما اين دنياي مجازي اين امكان رو مي ده.آشنايي شما هم جالب بود.
حالا يعني كامنت بذارم؟؟اينم كامنت! خوشحالي شما الآن؟!!!
فخر خواستين بفروشين ديگه!!! آفرين!!!
و سپاسگزارم که کتاب ام را هم معرفی کرده اید .
به یاد شما و ستاره و ماه یک ” ک ل م ه ” نوشتم .
تصدق
” س ت ا ر ه ”
س و سو های شان یعنی گریه می کنند
ت نهایی غصه می خورند در تاریکی
ا شکهای شان را بعدها می بینی
ر وزهای بارانی یعنی همین
ه ی ماه یادت نرود چهاردهم .
رضا طاهری
2/11/87
چه اتفاق جالبی
مبارکه
سلام
میگم مداد روزنامه ای دیگه :d :-”
اشک
..
من آن اشکم ، بر اندوهت ز گوش چشم روان گشتم
شدم تسکین به غم هایت ، ز کاشانه جدا گشتم
غبار غم به شستم گَرد ، چو از ذهنت روان گشتم
چرا پس دوری من شد ، ز یاران و ز کاشانه ( اشکدان )
مُسکِن یا که آرام بخش ، به هر دردی از آن خانه
چو غم جوشید ، شدم چشمه ، فدا کردم خودم را من ، دلیرانه
وداع من ز ، یارانم ، به پای چشم پنهان شد ، بدست ِ صاحب ِ خانه
چه کس من را از آن پس دید ، چه کس دنبال ِ من گردید
نهان گشتم بدستمالی ، به پشت دست خردسالی ، نمین بودم ، کمی بعد هیچ
تأ ثر را عیان کردم ، که شادی را بیان کردم ، غم غربت روان کردم
شدم ظاهر به اندوه و ، به درد و زار و بیماری ، و زآن پس هم به خوشحالی
زدودندَم بآسانی و با سرعت بدستمالی ، نوک انگشت ، خجالت یا نهان کاری
من آن اشکم که آویختم به چشم مادری بدبخت ، به اعدام جگر گوشه
به حسرت باد ، تکان میخورد ، حز ین آونگ ، به چوب دار آو یزان ، چه بیهوده
طنابی کرد جدا او را ، به گردن حلق ، ز مادر ، هم دگر یاران که می بوده
،، وقتی این سه سطر را می نوشتم از تأثر ،
اشک چشمانم را پر کرد و جاری شد ،،
جدا گشتن ز هر دردی ، وداعش با غم و اندوه ،
روان شد اشک ، اندک ، یا کمی انبوه
به پایان جدایی ها ، ز شوق باز دیدن ها ،
روان شد اشک ، بسان چشمه ای از کوه
بروز شادی و اندوه ، نمادش اشک می گردد ،
چو بیرون شد ز کاشانه سراغ خانه می گردد
جدا از خانه یه پیشین ، سراغ باد می گردد ،
سوار باد توفنده ، به جمع ابر پیوندد
وزان پس بارش ابری است ، برای ابر می بارد ، بباران ابر می کاهد
به کوهساری دوان گشته ، به جو یباری روان گشته ،
خنک سازد دل ، یک آهوی تشنه ، به آهو یی نهان گشته
در آن گاهی که سوسماران ، بدندان پاره می سازند ، نیام بچه آهو را
من آن اشکم ، که با حسرت ز چشم مادر آهوی بیچاره روان گردم
..
سوز