روزی دیوانه ای از کوی عارفی بزرگ میرفت ..داشت ام پی تری گوش می کرد ..عارف گفت چی گوش میکنی دیوانه … دیوانه ام پی تری را داد به عارف وگفت بیا گوش کن:

عارف:چه بخواهي چه نخواهي دل عاشق ره تو پويد به هر نشاني
دیوانه: ادم میشم
عارف): ؟
دیوانه): ادم شدن محال است
عارف): انسان شدن چه اسان
دیوانه): خاک بر سرم
عارف): خدا نکنه
عارف): اين تکه کلام پدرم بود
عارف): بيشتر به ما مي گفت
عارف): براي شما نگفت
عارف): شما الانشم ادمي خودت قبول نداري
دیوانه): من می خواهم فرشته باشم …برم تو بهشت یه شکمی از غذا دربیارم
عارف): خوبه
عارف): کاش همه ارزوها همين جور بود
عارف): ولي اينو نمي خواي
دیوانه): البته بعدش بریم جهنم ..بریم کنسرت و بزنیم وبخونیم ..با اتش فراوون
عارف): مي توني دم در آب جوش بدي براي چايي به بهشتيا
دیوانه): نه خیر
دیوانه): ما بسوزیم اونا چاییشون رو بخورن..عمرا
عارف): پس مي توني بري دم در بهشت يخ گدايي کني
دیوانه): الهی گاز تو بهشت قطع بشه سرما بخوری
عارف): به من چه من که توبهشت نيستم که دعا مي کني
عارف): رفتگان خودت سرما مي خورن
دیوانه): خوب ..بد نیست سرما بخورن ..میرن پیش خدا ..می گن ..این پسره بی دین ما رو ببخش ..تا بیاد دوتا پیت نفت برا بهشت بگیره
عارف): امان از شما
دیوانه): کم اوردی
عارف): نه من کم نميارم
عارف): مي ترسم اشکت در بياد
دیوانه): نوچ
دیوانه): در نمیاد
عارف): خوب موضوع بهشت و جهنمو که تموم کردي
دیوانه): نه ..هنوز هست
عارف): فاميلاتون ديگه جرات نمي کنن از بهشت بيان عيد ديدني جهنم
دیوانه): چرا
عارف): براي خاطر يک پسر به قول خودش بي دين
عارف): خدا هدايتش کند
عارف): امين
دیوانه): خدا خیرت بده پیر مرد ..دعا کردی …
عارف): اره ما جز دعا که کاري ازمون بر نمياد
پی نوشت:امشب شب عروس است ..شب وفات مولانا ..
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرح است تر دامنست چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت
گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه
گفتا که خواندت اینجا گفتم که بوی جامت
گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری
گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت
گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر
گفتا چه دیدی انجا گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن
گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت
گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوی
گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت
گفتم کجاست افت گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی انجا گفتم در استقامت
خامش که گر بگویم من نکته های او را
از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
دیوان شمس
عارف ميخواست چي بگه كه نگفت؟
بلوف زد؟
قشنگ بود:)
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
زین حرف معما را نه تو خوانی و نه من
هست اندر پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد….