

حرف بزن ای زن شبانه موعود
زیر همین شاخه های عاطفی باد
کودکی ام را به دست من بسپار
در وسط این همیشه های سیاه
حرف بزن خواهر تکامل خوشرنگ!
خون مرا پر کن از ملایمت هوش
نبض مرا روی زبری نفس عشق
فاش کن
تو این روزها حس غریبی وجودم را گرفته انگار دارم خودم را به درونم تزریق می کنم…
تو این چند ساعتی که برق قطع بود کتاب راز گل سرخ سهراب سپهری را خوندم ..شعرهایش برایم معنی تازه پیدا کرده..
ولی این قطعه شعر را نمی فهمم ..شاید یک تفال باشه ..ولی هنوز وقتش نرسیده
عجیب و زیبا بود!
و برچسبش: من و او…
باز من یاد کتاب ” منِ او ” افتادم!
صدا كن مرا…صداي تو خوبست…
فكر مي كنم بايد مدتي با خودت خلوت كني….
اميدوارم حول حالنايي باشد با احسن حال….با همان آدم موعود
ادم ها شعرها رو براساس حال خودشون معني مي كنن….منم براساس حال خودم مي گم:
بيا اي هم نفس!
بشكن اين شيشه تنهايي را
تا همه تنهايي ام را برايت نجوا كنم
دستانت را به من بسپار
و با من بيا
با من بمان
بودنت را پوستی کن برگردِ هسته ایمانت!هستی شو !هست شو !همه حباب مباش!در دل تاریکت شعله را برافروز،بتاب!
ابراهیم وار زندگی کن و در عصر خویش ،معمار کعبه ی ایمان باش!
و چه شورانگیز است کاشف اقلیم خویشتن بودن!
دکتر علی شریعتی