With You
ژوئن 1, 2008 بدست Medad

با من بخند وشاد باش
تا تو را از خود بدانم
هم سفره ام شو
تا درد دل با تو گویم
به گریه ام نخند
تا از تو دور نشوم
……………..
ارسال شده در ادبیات, فرهنگ | Tagged محبت, نیاز, ادبیات, عاطفه, عشق | تا کنون 6 نظر داده شده
يك پاسخ برايش بگذاريد
با من بمان ای آشنا
چقدر این چنین کسی جایش در زندگیم خالی است ! حالا که تو نیستی!
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
ورنه غم نیست که از عشق تو رسوای جهانم
زیباست!
چه عکس قشنگیه! خیلی دوستش داشتم.
ممنون
یاد این افتادم:
با من بیا و بمان
که من بدون تو
به روزگار
تلخ…سرد…اندوه وار…فقط نگاه میکنم.
بعضی چیز های ساده چقدر قشنگ هستن!
موفق باشید
سلما
..تو اگر سايه دريغم نكني
مهرت از سينه من كم نكني
عمر اگر رفت نگويم افسوس
تن اگر مرد نگويم هيهات