داشتیم باهم اهنگ کاروان رو گوش می کردیم
گفت: ان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
گفتم:ما که دلمون رو فروختیم راحت شدیم برای همیشه
گفت:خوش به حالتون چند خریدند؟
گفتم :به قیمت چند قطره اشک
گفت حیف اشکها
گفتم:یعنی دل من اینقدر بی ارزشه
گفت : شوخی کردم به دل نگیر
گفت :داری الان چیکار می کنی؟
گفتم دارم با شما دردل می کنم
گفت:کلا زندگی رو می گم؟ کار ؟
گفتم : روز مرگی و بیهودگی
خندید وبه کنایه گفت: دلتون رو فروختید حقتونه

باز آي كه تا به خود نيازم
بيني بيداري شبهاي درازم بيني
بگذاشتيم غم تو مگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادارتر است
سلام
روز مرگی و بیهودگی
با این فرق که کالایی برای فروش نداشته و ندارم
همین!